ویژگی های متون عرفانی / ادامه تقریر دروس استاد منصوری لاریجانی
جلسه هفتم ) ویژگی های متون عرفانی:( فرق تحقیق عرفانی با غیر آن)
1ـ در تحقیق عرفانی ، درونگرایی بیشتر از برونگرایی است.
2ـ تحلیل در آن همراه با نوآوری است .
3ـ هماهنگ با شریعت می باشد.(تحقیق عرفانی نباید مخالف شریعت بوده باشد . )
4ـ تحقیق عرفانی جوششی است.(چرا که کوشش محض محکوم است .)
5ـ تحقیق عرفانی به محض ظهور با نقد و انتقاد همراه است.
6- تحقیق عرفانی به دلیل اقتضاءات زمانه با ایهام و اسرار توأم است .
توضیح در مورد 1:
1ـ یک محقق عرفانی همیشه تحقیق او عمق دارد، باطن بیشتر دارد تا ظاهرش. یکی از انتقادات من به آقایون در تدوین رساله های دانشجویان این است که فقط به شکل ظاهر توجه می کنند، منابع چیست... مقدمه... نمی گویم چیزهای صوری رعایت نشود ولی نباید از باطن غافل شویم، اصلا دانشجویان رهاوردی از باطن و عمق مطالب ندارند.
برای مثال ، کتاب «قوت القلوب» نشان می دهد که خیلی با خودش گلاویز بوده است.
«سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم...» انفسهم را زیاد کار کرده است. ... که ؛
درون سینه شرحت داده ایم شرح اندر سینه ات بنهاده ایم
چشمه شیر است در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار
شرح کن اسرار حق را در درون تا نیاید طعنه لاتبصرون
و یا ؛ درنگر در شرح دل در اندرون تا نیاید طعنه لاتبصرون (دفتر پنجم مولوی)
متاسفانه امروز ما همه را دعوت به ظاهرگرایی، به هیاهو به سطحی نگری می کنیم. در حالیکه «الم نشرح لک صدرک... شرح کن اسرار حق را در درون ...
افلا تبصرون ! توبیخ خداوند است أ+ ف + لای نفی ! توبیخ
که الم نشرح نه شرحت هست باز چون شدی تو شرح جو و کدیه ساز
خداوند توبیخ می کند که چرا درون خودتان را نظاره نمی کنید. به قول مولوی:
لیک داند هر که او را منظر است کاین دهان این سری هم زآن سراست
دم دم این نای از دمهای اوست های و هوی روح از هیهای اوست
مورد 2ـ تحلیل همراه با نوآوری است؛ یعنی نمی شود به کسی بگوییم درون گرا باش ولی صاحب نوآوری نباشد.
خود قرآن هم یک متن بدیع و باطن گرا است.
مولا علی(ع) می فرماید: «انّ القرآن ظاهره انیق و باطنه عمیق، لاتفنی عجائبه و لاتنقضی غرائبه و لاتکشف الظلمات الا به.» (خطبه 83 نهج البلاغه)
و لذا اگر قرآن باطن عمیق نداشته باشد، باید بگذاریم کنار، چون بدیع نبود و زود کهنه می شد.
ولی ؛ هر دم ازین باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد.
همین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وا رهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
مورد 3ـ هماهنگ با شریعت باشد ؛
نگوید من یک چیزی فهمیدم که سازگاری با شریعت ندارد، محال است، انسان به حقیقتی برسد ولی مغایر با شریعت باشد، هیچ حقیقتی مغایر با شریعت نیست، چرا؟ چون راه رسیدن به حقیقت شریعت است. [توی ذهن بسپاریم، صفت قوت القلوب این است.] حالا شاید یک حدیث از نظر سند مستند و موثق نباشد ولی با آن چیزی که من می بافم هماهنگ است.
آن Tolerance تولرانسی که عرفان دارد نه تنها سازگار با شریعت است، بلکه سازگار با فلسفه است. همیشه در حاشیه بین عرفان، قرآن و برهان، عرفان پیشقدم است، البته قرآن که مبدع همه اینها است، من قبول ندارم که عرفان با قرآن آشتی کرده است، عرفان همیشه در محضر قرآن بوده است. عرفان و برهان همیشه در محضر قرآن است.
عرفان + برهان + بیان (نقل)= ! قرآن ؛ تازه این سه با هم می توانند به حقیقت قرآن دست پیدا کنند. این سه اگر با هم همراه بشوند تازه می توانند به حقیقت قرآن دست پیدا کنند. اما گر با هم نزاع و دعوا پیدا کنند به هیچ حقیقتی نمی توانند دست پیدا کنند، چون خود زبان امروز، نطق فلسفه دارد، زبان در غرب هم مطرح است، خودش حجت است، زبان، چیزی که در زبان می آید، نمی شود گفت: وراجی، برای اینکه زبان صاحب منطق است، چون نطق دارد، بنابراین از یک انسجام منطقی و عقلی برخوردار است، یعنی توی متنش برهان است. برای همین در تعریف انسان می گوییم: «الانسان حیوان ناطق» یعنی انسانی که از روی عقلانیت حرف می زند، انسانی که نظام مند است، انسانی که قواره دارد، خیلی معنی دارد. ولی ای کاش می گفت: «الانسان حیوان مبین» از ناطق بسیط تر کدام کلمه است؟ بیان است، «هذا بیان للناس یعنی قرآن با هر که صحبت می کند او را مجذوب خودش می کند، ترانه دارد. ترانه دارد یعنی چه؟ ترانه یعنی ترنم دارد، برای انسان لالایی می گوید، انسان را به حال و هوای معنوی می برد. پس برای چه ما قرآن می خوانیم؟ تلاوت قرآن « رتل القرآن ترتیلا»... چرا؟ چون ترنم دارد، ترانه دارد، ما را می نوازد، روح ما، جان ما را می نوازد...
پس انسان مبین یا ذوبیان بسا بهتراز انسان ناطق است . و حضرت استاد علامه می فرماید: «انسان متاله»
«بیان للناس» یعنی یک زبانی است که مال همه مردم است، فراگیر است، عام است، زبان فلسفی مال فلاسفه است، زبان عرفان مال عرفا است،اما زبان قرآن مال همه مردم است و همه مردم آنرا می فهمند.[خُلق الانسانُ علـّمهُ البیان]
تعریف انسان:
ـ الانسان صاحب البیان ، ـ الانسان ذو بیان ، ـ الانسان حیوان مبین ، ـ الانسان حیوان متاله
یعنی چیزی که حقیقت در بیان او مبرهن است، چرا امیرالمومنین می فرمایند: «من قرآن ناطق هستم، چون انسان کامل است ،می فرماید این قرآن را به نطق بیاورید. حضرت علی(ع): «ذلک القرآن فاستنطقوه» قرآن ساکت است هرگز با شما سخن نمی گوید اما من از قرآن می توانم خبر دهم یعنی من زبان قرآن را می دانم.
«ذلک القرآن فاستنطقوه، و لن ینطق ولکن اخبرکم عنه...»
[انسان کامل قرآن ناطق است یعنی متاله... یعنی انسان باید از زبان انسان کامل، حقیقت قرآن را بفهمد، یا خودش انسان کامل شود تا قرآن را بفهمد، هر دو راه برایش ممکن است]
مورد 4ـ عرفان جوششی است .
اگر در عرفان محصولات عرفانی را ببینیم، مثلا مثنوی، هر چه بوده، جوشش درونی مولوی بوده، حافظ، محی الدین و... درست است که از آیات و روایات استفاده می کنند، اما همه اندیشه اینان از جنس جوشش است، نظام عرفان مولوی، محی الدین، حافظ و حتی ملاصدرا، اینها همه از نوع جوششی است. جنس عرفان باید جوششی باشد، عرفان جوشش است و کوشش محض فایده ای ندارد، اصلا جوشش نباشد کوشش هم نیست.
چشمه شیر است در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار
که در آموزی به مکتب چون صبی
عقل دیگر تحفه (بخشش) یزدان بود جوشش (چشمه) آن در میان جان بود
یعنی چشمه اش کجاست؟ .... توی جان .
آن عقل رحمانی، آن عقل قدسی، آن عقل کلی، کجا می جوشد؟ از جنس جوشش است...
اگر راجع به چشمه در عرفان یا آب در عرفان تحقیق کنید جای بحث و تحقیق زیادی وجود دارد....
آب را آبی است کو میراندت روح را روحی است کان می خواندت
خود این آب یک آبی دارد که آن را می روید، یک حقیقتی اگر روح ما را نخواند اصلا صبح بلند نمی شوی، حرکتی ندارد. نظامی به زیبایی تصریح نموده است و می گوید:
طبایع جز کشش کاری ندارند حکیمان این کشش را عشق خوانند
کشش، جوشش ، اصلا از عشق است...
آب باران ؛ شما آب باران وقتی در خانه شما می آید، آیا کسی می گوید چرا می آید توی خانه من؟ اما اگر ذره ای از آب همسایه در خانه ای بیاید، همه معترض می شوند و می گویند؛ ناودان را عوض کن. آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار
آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر در فطرتیست
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
[کتاب سوانح العشاق شیخ احمد غزالی را حتما بخوانید... عشق یعنی جوشش]
مورد 5ـ در ظهورش با نقد و انتقاد همراه است؛
اصلا عارف یک حرفی نمی زند که رضایت همه را جلب کند، چقدر عرفا را بعضی از فقها و... هر که از هر دری می رسد حرفی می زند...
هر بی سر و پایی، از هر دری به مولوی فحش می دهد و مخصوصا آموزه هایش را مورد نقد قرار می دهند مثل: رقص در عرفان، می، سماع... ولی فقه فقها اینگونه نیست...
در مورد ابوطالب مکی ! شرایط او نسبت به دوره های قبل مساعدتر بود ولی زیاد هم خوب نبود، از مکه بیرونش کردند، یا او را به سالمیه بودن متهم کردند... سالمیه از معتزله بودند... در صورتی که در آثار ایشان بحث از سلوک نیست ولی یک چیزهایی به وی بستند. هیچ عصری برای حقایق عرفانی خوب نبوده و نیست و نخواهد بود. اگر اندیشه عرفانی نبود... 8 سال جنگ را با اندیشه عرفانی امام دوره کردیم ولی در صدا و سیما و در تدریس نمی توانیم حوزه های عرفانی امام را بیان کنیم. هر چه داریم از سفره عرفان امام راحل داریم، اگر همه روی اندیشه امام خمینی (سلام الله علیه ) کار کنند، باز کم است و لذا فقط بعد سیاسی امام مطرح می شود... نه بعد عرفانی ایشان .
جلسه هشتم ) در معنای وحدت وجود و اقسام معانی آن :
هیئت جسمانی و یا قالب مثالی، همان حقیقت شاکله است که ما آن را می سازیم یعنی در واقع ما ماهیت خود را می سازیم.
«السلام علی ارواحکم و علی اجسادکم و علی اجسامکم»
جسم همان جوهر نفسانی ماست که گفته شده است، الانسان جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء ، می باشد.
انواع وحدت:
1ـ وحدت شخصی یا فردی وجود
2ـ وحدت سنخی وجود (وحدت تشکیکی وجود)
3ـ وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت (نظر ملاصدرا)
4ـ وحدت شهودی (نظر عرفا)
[اتحاد عاشق و معشوق ـ اتحاد عاقل و معقول ... فنای فی الله]
1ـ وحدت شخصی یا فردی وجود:
به این بیان که مابقی اعتباری اند و وجودی ندارند و در این مقام گفته اند: «لیس فی الدار غیره دیار»
نظر استاد لاریجانی: عرفا به وحدت شخصی معتقد نیستند چرا که همه چیز در خارج اعتباری است.
2ـ وحدت سنخی وجود (وحدت تشکیکی وجود)
یعنی سنخ همه موجودات در وجود مشترک است.
الله موجود، الانسان موجود، الحیوان موجود، الحجر موجود و...
مشترک در همه اینها وجود است، اما در ظهور و شکل مشترک نیستند و در حقیقت، سنح همه موجودات در وجود مشترک است، اما شدت وجود در آنها به یک اندازه نیست.
الله موجود ! وجود ! عین الوجود همان صرف الوجود است و عین الوجود همان انیة الوجود است. وجود محض در وحدت تشکیکی و یا وحدت سنخی وجود، علت و معلول از سنخ هم هستند و نوع سنخیت آنها هم از نوع وجود است.
محی الدین می گو ید: «یا من اظهر الاشیاء و هو عینها»
مولوی:
ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو در میان
[یعنی ما با این ظهور با تو نمی توانیم جمع بشویم، زیرا اگر اضافات کنار برود فقط تو می مانی]
ما عدمهاییم و هستیها نما تو وجود مطلقی و فانی ما
شبستری: « چنین سر داده اند اندر خرابات که التوحید اسقاط الاضافات»
البته أنانیت وجود با إنیت الوجود با یکدیگر فرق می کند. زیرا انانیت وجود آن من انضمامی است که سر از فرعونیت در می آورد. در حالی که انیة الوجود، اصل وجود است.
انانیت و انا ربکم الاعلی فرعون با انا الحق حلاج و انا الله که از درختی بیرون می آید متفاوت است.
گفت فرعونی انا الحق شد پست گفت منصوری انا الحق او برست
انانیت که کنار برود، انیت محض می ماند.
«میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»
در اشاره به حضرت موسی(ع) ؛ درخت می گوید: «انی انا الله لا اله الا انا»
روا باشد انا الحق از درختی چرا نبود روا از نیک بختی
در «تلویحات» شیخ اشراق می گوید: «در خواب ارسطو را دیدم»، از سختی و دشواری علم گله کردم و چاره خواستم، گفت: به خود رجوع کن، و از خودت حقیقت را جستجو کن. لذا خودآگاهی منشا آن، علم حضوری نفس است به طوری که اگر انسان به طوری که اگر انسان به نور الانوار مراجعه کند در پرتو آن خودش را می بیند، پس منشاء علم وجودی یعنی ! این حضور عین نور است.
3ـ وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت (نظر فلاسفه و ملاصدرا)
که ملاصدرا آن را بیان می کند ولی قبل از او شیخ اشراق بیان کرد.
[چشمت را ببند خودت را می بینی که از همه نورانی تر هستی، حیف که با چراغ خودت خلوت نمی کنی]
ملاصدرا: «همه اشیاء بیرونی, در کثرات و تعینات وجود دارند... اما همه محو در وحدت اند، چون خداوند احاطه وجودی بر همه چیز دارد.» «... و هو بکل شیء محیط»
و چون خداوند وحدت اطلاقی دارد یعنی بر همه موجودات احاطه دارد، لذا حقیقی دانستن کثرات هیچ خللی در وحدت او وارد نمی کند. و این به مانند این است که اگر همه لامپ های عالم را روشن کنیم همگی محو خورشید می شوند و هیچ خللی بر نور خورشید وارد نمی کنند. و چون خداوند احاطه قیومیه و اطلاقیه بر موجودات دارد، کثرت موجودات هیچ خللی در وحدت ایجاد نمیکند، یعنی هر چه کثرت وارد کنید خللی در ربوبیت حق وارد نمی کنید.
البته نظریه یک و دو نیز در حکمت متعالیه مستتر است.
چون ملاصدرا از حکمت علوی استفاده کرده است.
4ـ وحدت شهودی وجود:
که این نظریه به نگاه عارف برمی گردد و حقیقت عرفان شیعه این نظریه شهودی است. نگاه، نگاه توحیدی می شود.
به دریا بنگرم دریا توبینم به صحرا بنگرم صحراتو بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم
مولا علی(ع) می فرماید: «ما رایت شیئا الا رایت الله قبله و معه و بعده» و امام حسین(ع) در دعای عرفه می فرماید: «الهی ترددی فی الآثار یوجب بعد المزار...» و همچنین در آیه کریمه فصلت / 53 می خوانیم: «سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» آیه یعنی کرشمه، اشاره، بیا و ببین. نمی شود خدا باشد و جلوه نداشته باشد... بنابراین در وحدت شهودی ، موارد قبل نیز هست. در آیه کریمه: «اولم یکف بربک انه علی کل شیء شهید» به قول مولانا:
دیده گر غیر تو بیند کور به از حریم کبریایی دور به
تو نیا به دنبال من توی آثار بگردی ، بلکه مرا همینطوری ببین.
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
ما هم برای همین آمدیم دنیا. مولانا:
گنج مخفی بد ز پُرّی چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بد ز پُری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد
آیا می شود خدا باشد و جلوه نداشته باشد؟!همه عالم جمله جمال یار است. «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن». و لذا در وحدت شهودی هر سه نوع وحدت فوق وجود دارد...
«سبح لله ما فی السموات وما فی الارض» سبح یعنی «شناور» و «محو» یعنی هر چه در عالم می بینی محو در عالم توحید است . یعنی همه موجودات از ما در عرفان جلوتر هستند.
امام خمینی راحل می فرماید: تسبیح نطقی و با معرفت است. برخلاف ملاصدرا که می گفت: تسبیح تکوینی است بلکه تسبیح منطقی و از روی معرفت است.
دلیل: داستان حضرت سلیمان و مورچه. به موچه می گفتند: بروید کنار زیر دست و پای سلیمان له می شوید... حضرت سلیمان خندید و فرمود: مورچه هم ما را قبول ندارد.. دیالوگ بین مورچه و سلیمان که تکوینی نبود بلکه گفتگو بود.
ما معمولا معرفت را طولی فرض می کنیم ولی تسبیح موجودات طولی نیست... و بحث های دیگر:
آن ماری شیمل می گوید : من حاضرم همه چیزم را بدهم تا معنی این جمله حضرت زینب را بفهمم. «ما رایت الا جمیلا» . لویی ماسینون می گوید: «در کربلا به جوهر معرفت رسیدم.»
ـ انسان کامل خودش قبله است. ولایت وطن مالوف ماست.
جلسه نهم ) رابطه ی عقل با حکمت :
اساس علم ، حکمت است، هیچ کس به اندازه محی الدین در آثار بزرگان محققانه نگاه نکرده است، شما اگر فتوحات یا آثار دیگرش را بخوانید یا مثلا تفسیر قرآنش را بخوانید می بینید، ابن عربی دنبال گمشده ای است و آن حکمت است. بالاخره به اینجا می رسد که فصوص الحکم را می نویسد. حکم جمع حکمت است، او آمد و پاره هایی از حکمت را در وجود انبیاء بیان کرد، اما آنکه معدن حکمت است را، پیغمبر(صلی الله علیه وآله) می داند. (فص حکمة فردیة فی کلمة محمدیة) چرا فردیت؟ چون ! «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری»
ولایت کلیه مطلقه را برای حضرت محمد(ص) می داند، بقیه پیامبران را شئون ولایت پیامبر ما می داند. ولایت بقیه انبیاء از شئون اوست. حالا کیفیت صدور حکمت را به نبوت پیامبر می دهد یا به ولایتش؟ جواب: به ولایتش. زیرا ولایت باطن نبوت است و ساحتش هم بالاتر از نبوت است. آنچه در ظرف ولایت تراوش می شود این تراوشات از ساحت ولایت است، و به همین دلیل می گوید: «نبوت منقطع می شود اما ولایت منقطع نمی شود»، چرا که چون جان بشریت به «حکمت» بسته است و آنچه که به عنوان «فصوص الحکم» فلسفه اش است ، می گوید: «خواب دید، که پیامبر(ص) به من فصوص را داد و او گفت: برو و آن را به دیگران تعلیم بده.»
پس حکمت اصالتا «وهبی و اعطایی» است. پس فصوص الحکم بر قلب محی الدین نازل شد، چه کسی آن را نازل کرد؟ پیامبر(ص) و محی الدین راه دستیابی را به ما یاد داد.
می گوید عقل دو گونه است:
1) عقل فاعلی ! عقل مفکره یا ادراکی است
2) عقل قابلی ! عقل پذیرنده
(عقل) ! مدرک + (هر چیز که تصور کنید) مدرک ! ادراک عقلی
یعنی اگر نسبتی بین مدرک و مدرک نباشد، ادراک عقلی به وجود نمی آید (اتحاد عاقل و معقول)
ـ خداوند مدرَک نمی شود، لذا خداوند در حوزه ادراکات عقلی قرار نمی گیرد. عقل در صید عاقلان نقطه پرگار وجود است...
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
مقام (حریم) عشق را بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
(حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است...)
عقل قابلی یعنی عقل پذیرنده ! عقل باید خود را آماده دریافت کند.
وقتی عقل حالت قابلی پیدا کرد یعنی حالت پذیرش، تمنا، استدعا، تقاضا پیدا کرد بالاخره خداوند، حکمت را توی تور او می اندازد. لذا حکمت «وهبی» است.
«یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب. (سوره بقره / 269)
تمامی پیامبران و رسل را بسیج کرده تا عقل را آماده پذیرش برای حکمت کند.
ارسال رسل، انزال کتب و شریعت همه برای اینکه، عقل ما را تربیت کنند. حال یک عده بدون هیچ گونه مطالعه در آثار بزرگان و حکما انگ «ضد بشریت» بر آنها می زنند. در صورتی که جایگاه شریعت همه همین جا است، خداوند شریعت را به پیامبر(ص) ... تا عقل را از حالت فاعلی به قابلی تبدیل کند، تا قابلیت دریافت حکمت را پیدا کند.
سوال: روش دریافت حکمت از دیدگاه محی الدین چگونه است؟
4 فرض وجود دارد:
1ـ من عرف نفسه فقد عرف ربه
2ـ من عرف ربه فقد عرف نفسه
3ـ من عرف ربه فقد عرف خلقه (هستی)
4ـ من عرف خلقه فقد عرف ربه
موضوع محوری در معرفت شناسی: 1ـ خداشناسی 2ـ خودشناسی 3ـ هستی شناسی
عرفان ! «علم حضوری ما به خدا مقدم بر علم حضوری ما به خودمان است»
در حالیکه در فلسفه ! مبنای وجود را «من» قرار می دهند و می گویند، چون من هستم. دکارت: «چون من می اندیشم، پس وجود دارم.»
فلاسفه ما هم می گویند: «وجود در خودت هست، به نفست که شک نداری... ما به واقعیتی مواجه شدیم که وجود است. همین را مبنای وجود شناسی قرار می دهند.
ولی شیخ اشراق این کار را نکرده و از «نور الانوار» شروع کرده است.
ـ باید اندیشه ملاصدرا را خوب مطالعه کرد. من خیلی فکر کردم، دقیق شدم در جلد 2 اسفار، ادراکات را دو قسمت می کند:
ادراکات: 1ـ ادراکات فطری اولیه 2ـ ادراکات فطری ثانویه
جالب اینجاست که او هر دو ادراک را فطری گرفته، می گوید: «انسانها که به دنیا می آیند با ادراکات فطری اولیه به دنیا می آیند، منتها یک عده توی این دنیا که می آیند این ادراک فطری اولیه را فراموش می کنند، پیامبران و انبیاء و بزرگان می آیند برای اینکه او را به یاد آن ادراک فراموش شده بیاندازند، حال آن ادراک فراموش شده چیست؟
پس علم حضوری ما به خدا چیست؟ ادراک فطری اولیه است .
«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون»
آیه ذر:«و اذ اخذ رب من بنی ادم ظهورهم ذریتهم و اشهد علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی.» (اعراف / 172)
من عرف ربه فقد عرف نفسه...
آنهایی که مناقشه کردند در صحت این حدیث، به خاطر همین است.
در فرض اول ! خدا بود و هیچ نبود. بله ما می توانیم از در داخل شویم یا از پنجره.
نکته مهم این است ما در مقام علم حضوری هستیم، که آیا در این مقام، علم حضوری ما به خدا مقدم بر علم حضوری ما به خودمان است؟! یا علم حضوری ما به خودمان مقدم بر علم حضوری ما به خدا است؟!
جواب این است که آن در مقام حضور نیست، بلکه در مقام حضرت علم است.
ـ در حضرت علم، علم حضوری ما به خدا مقدم است یا علم حضوری ما به خودمان مقدم است؟
ـ در این مقام هنوز «خودی» پیدا نشده، آنجا ما چه هستیم؟عرفا می گویند: «ما عین ثابتیم...» کن فیکون ! کن وجودی. یعنی خدا می گوید: کن ! بروید لباس وجودی بپوشید، بشوید...
خدا می گوید: «بشوید».
سوال: مقام کن بالاتر است یا مقام عین ثابت؟ پس به چه می گوید کن؟
اگر بگوییم خدا به عین ثابت می گوید: «بشوید یا کن» که «عین ثابت» شده. پس به چه می گوید کن...؟
کنز مخفی بد ز پری چاک کرد خاک را بالاتر از افلاک کرد
کنز مخفی بود زپری جوش کرد خاک را زیبای اطلس پوش کرد
به چه کسی گفت؟
در آیه ذر (172) اعراف: «... اشهد علی انفسهم... گفته، به که گفت: «الست بربکم... قالوا بلی» یک دیالوگ بین ما و خدا صورت گرفته، ما چه بودیم آنجا...!؟
جواب یکی از آقایان: وجود علمی بودیم.
جناب استاد: در حضرت علم،... علم خداوند... همان مناقشه ای که در علم خدا می شود، می گوییم عالم حضرت علم...
ـ در حالیکه علم خداوند بسیط است طبق قاعده بسیط الحقیقه، علم خداوند عین وجودش است.
ـ در مقام بساطت تمام اسماء و صفات عین وجود هستند.
علم مقام بساطت است در مقام بساطت ما چه مفهومی داریم، مفهوم که در آن مقام نیست، پس ما چه هستیم؟! «یساله من فی السموات و الارض کل یوم هو فی شأن» رحمن/ 29
یک موقع هر شئی... و هر چه در آسمان و زمین است، از خدا تقاضای استعداد فیض دارند.
چون تقاضا بر تقاضا می رسد موج آن دریا بدینجا می رسد
ما تقاضا می کنیم خدا هم فیاض علی الاطلاق است، فیاض علی الاطلاق ! دائم الفیض است.
سوال: آیا می شودگفت: «خدا بود و فیض نبود؟ نه» آیا می شود گفت: «فیض بود و آسمان و زمین نبود؟ بله» مگر عالم حادث نیست؟! الذی خلق السموات و الارض... خلق . پس نمی شود خداوند باشد و فیض نباشد، اما می شود فیض باشد و آسمان و زمین نباشد.
ولی این «فیض خدا» کجا می رود؟ کل یوم هو فی شان. یعنی خداوند هر لحظه به شان خودش تجلی می کند، اما نه در حضرت علم و نه در اعیان ثابته. «ما شانی از شئون خداوندیم»، با این نگاه می توانیم وحدت وجود را هم اثبات کنیم، و الا با مشکل مواجه می شویم که شدیم. «کل یوم هو فی شان». «هو» مقام ذات است که به شئوناتش تجلی می کند. پس ما شانی از شئونات خداوندیم. «حالا این شان چیزی جزء مشاهده محض ما به خداوند نیست»
«... اشهد علی انفسهم... الست بربکم... قالوا بلی...»
در کتاب رساله استاد ! صادر اول را توضیح می دهد ! ما اولین تعین را که همان وجود انبساطی، نفس رحمانی، حقیقت محمدیه، رب النور... 72 اسم دارد... لوح محفوظ... یکی یکی بحث می کند... از بین همه اینها، انگشت روی «شأن» گذاشته و شأن را بالاترین درجه صادر اول می داند که عرفا گفتند: «این تجلی ذات به ذات» است. «یا من دل علی ذاته بذاته»
به قول ابن سینا: «ابتهاج ذات به ذات». و این چیزی نیست جز علم حضوری ما به خداوند.
وانسان اگر به نهانخانه وجودش، یعنی فطرت اولیه، برود این همه کتابها به ادراک فطریه اولیه ما یکذره به نورانیت آن اضافه نمی کند. به تعبیر افلاطون: «غبارها را کنار می زند... موانع که دور بشوند، غبارها کنار می رود» پس عالم در مرتبه بعد از این است، خداوند مدام به شأنش تجلی می کند. ما نبودیم خدا بود، به چه تجلی کرد؟ به شانش، بعد اینکه همه عالم را دوباره جمع کرد، دوباره برمی گردیم ! لذا همه ما مستغرق در شان خداییم. حالا شأن چیست؟ باید بیشتردر مورد آن بحث کنیم.
شأن: جلوه ذات به ذات است، ولی ظهور نیست ولی شأن خودش بعداً منشا ظهور می شود ، حالا می توانیم بگوییم، بعد از عین ثابت، جلوه ای از شأن است یا حضرت علم که عالم اسماء و صفات است، جلوه ای از شأن است. خوب بالاخره عرفا در این باره صحبت هایی کرده اند. ولی فلاسفه در این قسمت هیچ حرفی نزدند. فلاسفه می گویند: «علم عبارت است از: حصولی و حضوری» شروع می کنند... یا صحبت دکارت: چون من می اندیشم پس هستم. محی الدین می گوید: «عقل را قابلی بکنید» یعنی عقل را با شریعت, تزکیه و طهارت ، حالت پذیرندگی در او اضافه کنید. اینکه می گوید: «رب زدنی تحیرا» یا «رب زدنی علما» با کدام عقل پیامبر است؟ با عقل قابلی... هر چه خدا می دهد اینها... و این بی نهایت است و محدود نیست. خداوند فعال ما یشاء... وجود شأنی...
ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود
یعنی وقتی تو به خودت نظر می کنی (تجلی ذات به ذات ! تجلی حبّی) داری به شؤونت نگاه می کنی. ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو در میان
ما با خدا نمی توانیم در میان باشیم ولی از او هستیم. قطره ها وقتی توی دریا می افتند، خودشان را نمی توانند نشان بدهند. سعدی رحمة الله علیه چه زیبا می گوید:
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم
شعر برای چیست؟ شعر یعنی چه؟ شعر برای تذکر است. ما عقل مفکره نه، بلکه عقل مذکره می خواهیم. خطاب به پیامبر: «انما انت مذکر»
جلسه دهم ) حکمت علوی
حکمت علوی مال اهل بیت است، برخی می گویند: «بوعلی عارف نیست.» ما میگوییم: «عارف که هیچ، صاحب حکمت علوی است.» لذا دو بحث درباره بوعلی کافی است:
1ـ برهان صدیقین ! یافتم یافتم... حکمت وهبی است.
2ـ بحث سوره نور ! [رساله حکمت مشرقیه پیدا نشد ولی رساله طیر با شرح بوعلی هست. ]
شاکله بحث فارابی؛
همه فلاسفه اسلامی حکیم اند، محال است کسی با زندگی اهل بیت آشنا شود و حکیم نباشد. یکی از ویژگی های «فارابی» این است که شاکله بحثش اثبات امامت است. ولی زرنگی کرده است و اسم امام را نیاورده است. باید شاکله مباحث را نگاه کنید. معمولا ما می گوییم ساختار و ریختار بحث تو چیست؟
ریختار همان مقدمه، چکیده، ...و نتیجه و منابع است. ولی ساختار است که ما در آن ضعف داریم و متأسفانه دانشجویانمان، اغلب معمار و ساختارساز نیستند.
حکمت ارثی و تمام ناشدنی است. حکمت به دلایلی ارثی است و با قرائنی به ارث می رسد، چون حکمت تمام شدنی نیست، الان فرق فارابی با بوعلی دو چیز است، بوعلی وارث حکمت فارابی است.
باز شیخ اشراق + حکمت فارابی + حکمت بوعلی + حکمت خودش که به او اعطا می شود، (چون حکمت تمام نمی شود) ... می شود سه تا. پس در یک سلسله است که از همدیگر ارث می برند، و آن سلسله حکما است.
در زیارت وارث این عبارات را می خوانیم:
السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله، السلام علیک یا وارث نوح نبی الله، السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله... تا آخر.
امام حسین(ع) چه ربطی به نوه و بچه و... دارد؟ وارث چه؟ وارث چه چیزی؟ وارث حکمت است. وحکمت همان حقیقت محمدیه(صلی الله علیه و آله ) است.
آنکه گنجینه حکمت را در سینه دارد، حقیقت محمدیه است و حق دارد وارث این مدینه باشد. این مدینه فاضله، شهر دل است، اینجا متاسفانه تحلیل نکرده اند ـ در کتاب «السعاده» اشاره است.«انا مدینه العلم و علی بابها... یعنی شهری که دروازه دارد؟! اقتباس آن قشنگ است ! انا مدینه العلم و علی بابها... شهر علم و علی باب آن است. و مدینه یک شهر ظاهری نیست. بلکه شهر دل است که در آن پر از حکمت است.
پس امامان علیهم السلام جانشین پیامبرند و آنان چه چیزی را به ارث می برند؟ حقیقت محمدیه(ص) را به ارث می برند، حقیقت محمدیه که همان حکمت است را به ارث می برند. یعنی ما یک پیامبر عنصری داریم و یک حقیقت محمدیه که آن حقیقت حکمت است.
سوال دانشجویان: ارتباط حکمت و عصمت، ارتباطی تنگاتنگ است؟
استاد: عصمت دوگونه است: 1ـ ذاتی و تعلـّقی ! مخصوص ائمه اطهار است.
2ـ غیر ذاتی و تعلیقی ! ما هم اگر اهل طهارت باشیم و عصمت پیشه کنیم به آنها وصل می شویم.
عصمت ما شرطی دارد و آن طهارت است.حدیث مولا که فرمود: «ولایعی حدیثنا الا صدور امینه و احلام رزینه»
سخن ما را برنمی دارد مگر سینه های پاک و اندیشه های رزین، رزین (گره خورده) توسل و آویزان شدن به اهل بیت همین است، ما می توانیم، باید وارث اهل بیت باشیم، تا ما حکما را جانشین اهل بیت کنند.
فارابی با زیبایی و رندی خاصی بنای این حکمت علوی را بیان می کند....
حدیثی از امام صادق(ع) را، فارابی بیان می کند. فارابی همان حدیث امام صادق(ع) را با بیان دیگر، بیان می کند.
حکمت باید با ایماء و رمز باشد، برای اینکه آدمهای نااهل تحمل شنیدن آن را ندارند. لذا حکمت باید رمزی باشد.
نکته دوم: فارابی را متهم می کنند که معتقد است؛ حکیم با عقل فعالش به غیر متصل می شود و انبیاء با عالم خیالشان به غیر متصل می شوند. و لذا عقل فعال بالاتر است یا خیال؟ فارابی رتبه حکما را از انبیاء بالاتر برده است!. رئیس حکمت پیامبر است یعنی چه؟ یعنی پیامبر را آورده است داخل این جرگه!.
پاسخ این است که؛عقل فعال مثل حکمت است، عقل فعال یعنی عقل جوشان که به هر چه می رسد سیر نمی شود و عقل ادراکی به مدرَک که برسد سیر می شود. دو زبانه است عقل فعال، از یک طرف می گیرد و از طرف دیگر باید به اوبدهی. این عقل فقط حکمت خور است، چون هر علمی حدی دارد جز حکمت.
[پاسخ به یکی ازدانشجویان: خواجه نصیر تاکید به تاویل دارد در اوصاف الاشراف... خواجه نصیر مانند امام خمینی(ره) جامع بود، فیلسوف، عارف، فقیه، متکلم و... در سیاست و حکمت... خواجه نصیر احیاگر حلقه حکمت علوی است]
پس عقلی که عقل فعال است خوراکش حکمت پایان ناپذیر است. چون خوراکش پایان ناپذیر است، پس خودش پایان ناپذیر است. مولوی در وصف مقام حکمت بی پایان علوی مولا علی علیه السلام می گوید:
ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچه دیده ای
دیده ای که مهم است منظور فراتر از شهود است.
بازباش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد
تا ابد باز باش، چون تو بارگاه له کفوا احد هستی... فیض خدا تمام نمی شود؟! فیض خدا تمام شدنی نیست ؛ یعنی که یا علی تو بحر احدیت حق هستی !!! یعنی یک رودخانه ی که مدام وصل به دریا است و هرگز خشک نمی شود... بارگاه ما له کفوا احد...
حکمت علوی غوغایی است... این خود نظریه ای می شود... من فکر کردم حکمت علوی را فقط «سید حیدر» دارد، روی آثارش کار کردم دیدم چند صد صفحه شد... بعد دیدم رگه هایش به ملاصدرا می رسد و وقتی روی ملاصدرا کار کردم و بعد دیدم، ملاصدرا وارث است و بعد دیدم در حکمت اشراق غوغایی است و دیدم این حلقه سر دراز دارد و همینطور می رود تا... میرداماد هم غوغایی است. در ماجرای فکر فلسفی دکتر دینانی، ایشان فقط روی اندیشه های فلسفی این بزرگان کار کرده است. کتابهای میرداماد بسیار سنگین است... در کتاب قبساتش می گوید: تمام افاضات ، از حکمت علوی است. و لذا باید ما در هر روز، یک نمونه کار پژوهشی در حکمت علوی این بزرگان داشته باشیم ، مثل فارابی، بوعلی و... هجمه ای که روی بوعلی است خیلی زیاد است و این واقعا بی انصافی است...
شیخ اشراق ! ملاصدرا ـ علامه سید حیدر ـ میرداماد ـ علامه طباطبایی و امام راحل در کتاب استاد بیان می شود. [و در یک فضای نو و جدیدی باید که حکمت علوی احیاء بشود]
در فصل اول کتاب استاد منصوری لاریجانی:
در ابتدا حکمت از حکمت علوی به آدم منتقل شد... [روی تعصب بحث نکردم] «علم آدم الاسماء... چه تعلیم شد؟ علم الاسماء چیست؟ همان حکمت است. مگر نمی گوییم انسان کامل مظهر اسماء الله است، کسی که جامع اسماء است چه کسی است؟
مولا علی(ع) در خطبه البیان می فرمایند: «انا اسم الله...» حضرت استاد علامه می فرمود: «من دعای مجیر را حفظ کرده بودم... سبحانک یا الله تعالیت یا رحمن اجرنا من النار یا مجیر رسیدم به سبحانک یا علی تعالیت یا اعلی... 32 یا 33... در عالم خلسه دیدم.. این را برعکس گفت سبحانه یا علی تعالیت یا اعلی... آنجا فهمیدم سلطان تمام اسماء «علی» است و اگر علی می گوید: انا اسم الله. خدا می گوید: علم آدم الاسماء کلها...[هر یک از انبیاء خبری که می گیرد مخصوص خودش است]
محی الدین می گوید: ولیّ، مطلق خبر را می دهد(می گیرد)... پیامبر هم نبوت تشریعی داشت و هم انبایی...علی علیه السلام نبوت انبائی داشت ولی مسئول به تشریع نبود. پیامبر فرمود: ... ای علی آنچه را می بینم تو هم می بینی... آنچه را می شنوم تو هم می شنوی... ولی تو بعد از من نبی نیستی...
سوال: الرحمن، علم القرآن...علم القرآن به که تعلیم شد، ما در تفسیر قونیوی داریم که به علی و حقیقت محمدیه(ص) تعلیم شد، برای اینکه اینها بودند، دستور خدا فرمود: «انا و علی و فاطمه و الحسن و الحسین نورٌ فی ساق العرش» جایی که ما در عرفان می خوانیم... قبل از آن بودند: «کنت نبیا و الادم بین الماء و الطین...» امیرالمومنین(ع): «کنت ولیا و الادم بین الماء و الطین» پس «الرحمن، علم القرآن، اول به اینجا تعلیم شد. خلق الانسان، خلق آدم و اولاده... تواش حکمت است.
بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان که نه از تاک نشان بود ونه از تاکنشان
محی الدین اعجوبه است و خوب قرآن را فهمید، خود محی الدین فصوص الحکم را می نویسد یعنی به خاطر یک خوابی که دیده بود، که پیامبر به او امر کرد... این فصوص را برگیر و برو تعلیم کن! نتیجه هم حکمت اعطایی است و او این حکمت ها را در سلسله انبیاء خلاصه کرد.
و مولانا که وارث همه حکمت هاست، واقعا چه گنجینه هایی داریم و قدرش را نمی دانیم.
[ تقاضای مردم برای گفتن مثنوی در برنامه معرفت بسیار زیاد است (جزوه 200 صفحه ای) چون سینه مردم ما گنجینه حکمت علوی است ] مردم بیخود یا حسین یا حسین و یا علی یا علی نمی گویند، وقتی اینها را می گویند، عطش آنها زیاد می شود نسبت به حکمت علوی...
در زیارت ناحیه مقدسه، امام زمان(عج) خطاب به امام حسین(ع) می فرماید: «السلام علی منازل البراهین...» منزل هر چیز برهان است ولی منازل براهین تویی.
یا زیارت جامعه را کسی بتواند خوب تفسیر کند همه اش حکمت است... یعنی اصلا بحث فلسفی نکند بلکه فقط بحث حکمی باشد بسیارخوب است.
جلسه یازدهم ) حکمت علوی:
مقاله ای که تهیه می کنید جهت بحث باید به سوی حکمت علوی باشد.
خواجه نصر الدین طوسی از لحاظ معرفت شناسی بسیار «تاویل گرا» است و به لحاظ کلامی، وی اسماعیلی بود.
از نظر معرفتی عقاید ما با اسماعیلیه متفاوت نیست ولی از لحاظ فقهی ما 12 امامی هستیم، و آنها 6 امامی. (ششمین امام صادق(ع) و هفتمین که فرزندش اسماعیل) آنها معتقدند امام زمان ظهور کرد و تمام شد.
البته موضع معرفت شناسی بسیار مهم است.
خواجه نصیر تاویل گرا است. چرا تاویل گرا؟ چون معتقدند که هر چیز یک ظاهر دارد و یک باطن. همه تاویل گرایان شاهد مثالشان آیه 7 سوره مبارکه آل عمران است که می فرماید: «و لا یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم یقولون امنا به کل من عند ربنا و ما یذکر الا اولوا الالباب». و راسخون فی العلم همان اهل بیت علیهم السلام هستند.
تاویل گرا ! هر چیز یک صورت و ظاهر دارد و یک باطن و حقیقت. و صید حقیقت کار حکیم است. حکیم فقط به ظاهر بسنده نمی کند. انسان باید تاویل گرا باشد یعنی باید از صورت شیء به حقیقت شیء برسد.
تاول ! از ریشه «اول» است. اول ! بازگشت به حقیقت.
هر چیزی که توی عالم می بینی یک ظهوری دارد که اگر به باطن آن راه پیدا کردید.... کار حکیم را کرده ایم ما به ظاهر افراد دست پیدا می کنیم ولی به حقیقت آنها دست پیدا نمی کنیم. به حقیقت رسیدن کار حکیم است.
خواجه: هیچ کس به حقیقت علم نمی رسد مگر راسخون فی العلم ! این نکته بسیار مهم است.
و این حکیم است که منحصرا به حقیقت شیء می رسد. و راسخون فی العلم در روایات، اهل بیت علیهم السلام هستند.
سوال کلی: چرا فلاسفه ما برای تبیین آوردهای فلسفی و معرفتی خود به آیات و روایات روی می آورند.
برای مثال بو علی سینا، گل اندیشه بوعلی، کتاب «اشارات و تنبیهات »ش است. و گل اندیشه اشارات و تنبیهات، «نمط چهارم و نهم» است. و گل این دو نمط، در آیه شهد الله انه لا اله الا هو، برهان صدیقین است، برهان وجود به وجود است. یعنی با تامل در هستی خدا به خدا می رسی. صرف تامل خودش، رسیدن، چرا؟ زیرا مطمئن ترین پایگاه معرفتی ، وحی است که اشاره شده است.
مولوی هم همینطور است:
غیر این عقلی که در گاو و خر است آدمی را عقل و جانی دیگر است
عقل وحی از عقل سر پنهان تر است زانکه اوغیب است وغیب ازآن سرست
خواجه نصیر سه عقل را تعریف می کند: عقل اول، عقل فعال و عقل کلّ،
مولوی 7 عقل را بیان می کند ! که از میان عقول، عقل وحی کمال همه عقول است. مولوی عقل بدون وحی را قبول ندارد. مولوی در اوج شوریدگی و شعرش در اوج هیجانات عاشقانه در شمس، ماهیت و حقیقت معرفت را بدون عقل نمی داند، و حقیقت عقل را جدا از وحی نمی داند و می گوید، همه اینها ظهور و جلوات حق است، (این خیلی مهم است) برای اینکه زمانی مطمئن می شوند که یافته هاشان حکمت است که به تایید وحی برسد.
بنابراین تمام متکلمین، فلاسفه، عرفا و... همه برای تصدیق یافته های فلسفی و عرفانی شان به آیات و روایات روی می آورند. و مهمتر آنکه صحت یافته های وحیانی را در اهل بیت (علیهم السلام) پیدا می کنند، حتی از عرفای اهل سنت و یا از متکلمین آنها مانند امام فخر رازی بسیار حدیث از امام علی(ع) نقل کرده اند.
عرفا صرف نظر از مذهبشان، مولا علی(ع) را مولی الموحدین و مولی العارفین و سر حلقه عشاق می دانند [معرفی موضوعی برای رساله دکتری: تراوشات یا ترشحات معرفت ولایت امام علی(ع) در آثار فخر رازی] ملاک صحت تاویل ! تاویل که یافتن باطنی است ملاک می خواهد.
زمانی به تاویل اطمینان داریم که مورد تایید اهل بیت باشد، تاویل ملاک می خواهد و آن ولایت است و الا معنی ندارد که پیامبر(ص) بگوید: «انی تارکم فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی... که این ثقل اکبر و اصغرمؤید وملازم یکدیگر اند.
البته در کتاب «عرفان اسلامی» ملاک تایید تاویل را آوردم.
امیر المومنین علیه السلام نیز یک جایی در حوزه سیاست هم حرف تاویلی زد.آنجا که در جنگ صفین قرآن سر نیزه بود فرمود: «انا القرآن ناطق... ذلک القرآن...فاستنطقوه . یعنی من زبان قرآن ام من ترجمان قرآنم...
سید حیدر آملی دو نوع تفسیر را بیان می کند: 1ـ تفسیر روایی 2ـ تفسیر ولایی
در تفسیر روایی از روایات برای فهم قرآن استفاده می کنیم. و در تفسیر ولایی از ائمه سوال می کنیم (یعنی همین الان هم می توانیم از خود ائمه سوال کنیم)
رو به انسان کامل... خدمت امام رضا می رویم، حاجت خود را می گوییم او می شنود... سمع کلامی و ترد سلامی... تفسیر ولایی است. و یقین داری که امام کلامت را می شنود...
ولی ما متأسفانه این ساحت را نمی شناسیم، وارد هم نمی شویم و استفاده هم نمی کنیم. ولی آنهایی که وارد می شوند...
سوال ؛ مخالفت همه می شود به این شیوه؟
با توجه به مکتب هرمونوتیک در غرب، هایدیگر یکی از ائمه چهارگانه هرمنوتیک است.
هایدیگر: هرمونوتیک مفسر محوراست نه متن محور . بعضی متن محورند، یعنی از طریق متن به مراد گوینده دست پیدا کنیم. هایدیگر: نه ما با مفسر هم می توانیم صحبت کنیم . همان حرفی که ما در ولایت می زنیم.
نکته سوم: بازیگر خود این صحنه عقل است، در همه صحنه های معرفت، بالاخره در هر صحنه ای صغری و کبری کردن... دنبال نتیجه هستیم ـ که چه شد.
جدل در کلام ،روش استقرایی است یعنی به جای نتیجه گرفتن، فضا را باز می کند، مطلب را باز می کند ولی نتیجه نمی گیرد. اما این عقل است که بازیگر صحنه است ، هم در حوزه سیاست ـ فلسفه ـ کلام ـ عرفان
اخلاق زمامداران
مدار اندیشه ایشان عقل است، آبشخور عقل، حکمت است، حکمت از اهل بیت و قرآن است. (شاکله بحث باید اینگونه باشد، هر کسی می خواند بفهمد...) منبع حکمت ! قرآن و اهل بیت
آیه: ( ادعو الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن)
سوال: عقل هر چه کاملتر می شود از نیروی عصمت بیشتر برخوردار می شود.
عقل هر چه کنجکاوتر شود ، عقل چون جوهرش شریف است به منبع وحی می رسد.
عقل جستجوگر است و توقف ندارد. انبیاء همه عقول را در خود دارند. چرا که انسان کامل، عقلش به حد کمال رسیده است. یعنی عقل کل حالت نظارت و خود کنترلی و بازرسی به همه جزئیات... را دارد.
این جهان یک فکرت است از عقل کل.....(مولانا)
همه صورت همان عقل کل هستند و همین یعنی حاکمیت و همین یعنی ولایت و ولایت چیزی جز کمال عقل نیست، و ولایت باطن نبوت است، ولایت باطن آفرینش است، افتتاح آفرینش با ولایت است، لذا افتتاح معرفت با ولایت است.
در زیارت جامعه می خوانیم: «... بکم فتح الله و بکم یختم...» با ولایت افتتاح می شود و با ولایت خاتمه می یابد. بنابراین یابنده و جوینده حکمت، عقل است. لذا هر چه عقل جوینده تر؟ هم سرعتِ یابندگی بیشتر می شود و هم صحتِ یابندگی بیشتر می شود. لذا سالک، عقل است، سلوک عقلی دارد، نه نفسی.
مولا علی(ع) می فرماید: «الاحیاء للعقل و الممات للنفس و رقة جلیلة...»
بزرگترین هنر یک فیلسوف این است که یافته های فلسفی خود را نشان دهد و در هیچ فیلسوفی جز خواجه نصیر این امر را نمی بینیم. چرا که حکومت حکیمانه، همان حاکمیت عقل کل است.
خواجه نصیر منجی تمدن ایرانی و اسلامی هر دو است و اشاره شده که او دروازه تمدن اسلام است، وی با حکومت حکیمانه خویش هولاکوخان مغول را کنترل کرد. [مغولها قصد داشتند ریشه همه چیز را بزنند و به خاک تبدیل کنند] غالب حکومت ها حاکمانه است. [امر و نهی کردن و بگیر و ببند از لوازم اصلی آنهاست]
لذا هنگامی که عقل ظهور می کند، حکومت حکیمانه می شود و حاکمیت از آن عقل کل می گردد.
ائمه ما دنبال همین بودند و الا ائمه ما... مولا امیرالمومنین(ع) می توانست یک ورد بخواند و دشمنان را مغلوب کند و لذا امام حسین(ع)، نیز از راه طبیعی و حکمت حکیمانه خویش جنگید و الا می توانست با یک ورد تمام دشمنان را سرکوب و مغلوب ظاهری کند و و از میان بردارد.
سوال دانشجویان: جایگاه حکمت عقل است یا قلب؟
جواب استاد: عقل سیال حکمت است ولی حامل این حکمت قلب است.
انسان وقتی به ساحت ولایت می رسد، در آنجا تفکیک بین عقل و قلب نیست.
مولا علی(ع) می فرماید: «الهی هب لی قلبا عقولا ! قلب عَقول یعنی قلبی که مدام بخواهد و لسانا سئولا»...
سئولا یعنی با دریافت یک حکمت راضی نباشد، مدام بخواهد، مسئول باشد، مدام تقاضا و مسئلت کند. پیامبر(ص) هیچ از خدا نمی خواست ،(قل لا اسئلکم علیه اجرا) ولی یک جا سیر نمی شد.«قل رب زدنی علما و تحیرا»
«یا دلیل المتحیرین» یعنی هیچ جا سیر نمی شود، این همان عقل کل است و عقل فعال است و همان عقل عَقول است. قلبی که قانع می شود، عَقول نیست. عَقول یعنی جستن، خواستن، و سیر نشدن است و این ها در حکمت ذخیره می شود.
در ساحت ولایت، عقل و عشق در یکجا به هم می رسند. نه عقل خود را از عشق جدا می کند نه عشق از عقل جدا می شود.
نتیجه اینکه ؛ تاویل گرایی یعنی باطن گرایی یعنی به حقیقت شیء رسیدن و این همان حکمت است. و راه یافتن به حکمت، خیر کثیر است. همچنانکه در قرآن آمده: «و من یوت الحکمه، فقد اوتیه خیرا کثیرا» که از راه قرآن و ولایت میسر است. زیرا مطمئن ترین راه است، و غیر این راه بیراهه است.
در واقع رهرو و رونده عقل است که با چراغ دین و ولایت راه می رود. لذا همه عقول به عقل وحیانی محتاج هستند.
عاقبت جوینده یابنده شود، عاقبت این عقل می رسد...
ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
لذا خواجه نصیر با همین عقل آمده است، عقل سیاسی و عقل سیاست همان حکومت حکیمانه است، که همان ظهور عقل فعال است. آنچه فارابی در مدینه فاضله دنبالش می گشت خواجه نصیر آن را به ظهور رساند. فرق فکر و عمل چیست؟ عمل ظهور فکر ماست.
ارتباط عقل و عشق ( رهروی را سالک ره فکر اوست .....
اما فکر با چه موتوری راه می رود؟ خوراک عقل، فکر است، و خوراک فکر، ذکر است.
لذا در قرآن در وصف اولوا الالباب می فرماید: «انان کسانی اند که اهل ذکر هستند.» ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب, الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم، یتفکرون فی خلق السموات و الارض...» (آل عمران 191 / 190)
لذا گاهی اوقات تا ذکر نگویی فکر راه نمی افتد.
مولانا: ذکر باید گفت تا فکر آورد صد هزاران معنی بکر آورد
حکما و فلاسفه این حرکت فکر را عشق می گویند، پس عشق، حرکت موتور عقل است. اصلا عقل و عشق در ساحت ولایت به هم می رسند، و در حکمت علوی عقل و عشق با هم گره خورده است و عقل و عشق دو جزء وجود سالک می شود.
پس عشق موتور و محرک عقل است و جهت دهنده عقل است، اما آنکه راه را نشان می دهد و حق را از باطل تشخیص می دهد، عقل است.
عاقلان نقطه پرگار وجودند و لیک عشق داند که در این دایره سرگردانند
ولی این که می گویند، عقل مقابل عشق است، بحثی دیگر است... [قرار دادن متصوفه در مقابل فلاسفه]
منظور صوفیانی که فقط به ظاهر بسنده کردند و به عقل اهمیت ندادند... و یا فلاسفه ای که به صوفیان اتهام می زدند... در نهایت می توان گفت که خواجه نصیر بین حکمت فارابی و حکمت بوعلی گره زده است.
والحمد لله رب العالمین علی کل حال
محمد ادیب نیا
Mohammad.adibnia@yahoo.com
بسم الله الرحمن الرحیم